X
تبلیغات
رایتل

 

 

افسانه ی شاهمراد - موژان
صفحه اصلی | فهرست کلیه مطالب | تماس با نویسنده | نسخه موبایل | آر اس اس

 

                             افسانه ی شاهمراد


    شاهمراد  و زنش بچه دار نمی شدند !


   شاهمراد هم مشکل را از طرف زنش می دانست و او را اذیتش میکرد !


   آزار دادن زن  سیر صعودی داشت وکتکهای روزمره هم زن را سخت جان تر


   کرده بود . پس شاهمراد  او را مجبور کرد که برود کار کند و گرنه گرسنه


   خواهد ماند . زن هم رفت  و به شغل مادر بزرگش روی  آورد و شد مامای 


   ده کوره شان . شاهمراد هم که دید زنش نان آوری می کند  ، دیگر سر کار


   نرفت و نشست در خانه ، بیخ دل زنش  ،  چپق کشید و تن پروری پیشه کرد .


   و همین هم باعث شد  که  بیشتر و بیشتر بهانه گیری کرده و به زن گیر بدهد .


   از آن طرف هم زن که میدید همه ی کارها با اوست و حتا شکم شوهر تنه لش


    خود را هم باید سیر کند ، کم کم زبان اعتراض میگشود و گاهگداری  زیر


   لب غر میزد . تا اینکه یک بار شاهمراد غر زدن زنش را دید و استکان 


   چای را پرت کرد به کمر زن :


  -  ماده الاغ پر رو حالا دیگه زبان در آوردی برام ؟؟؟!!    


   اما زنش فرار کرد و رفت مسجد نماز خواند و سرنماز هم قسم خورد که انتقام


    یک عمرحقارت و کتک خوردن  را از شاهمراد بگیرد !


   *

    زن متوجه شده بود  که شاهمراد به خاطر کار نکردن و تنبلی ، هر روز بیش


   از پیش چاق شده و شکمش هم روز بروز در حال بزرگ شدن است ....پس


   شروع کرد برای هر شب ، آبگوشت و کوفته تبریزی بار گذاشتن !


    به مردش احترام فراوان  گذاشته و برایش غذای چند برابر از قبل میکشید و


   لحاف و تشک را هم همان کنار سفره پهن میکرد تا شاهمراد شام را خورده و


  همانجا هم چپقش را کشیده و پارچی آب هم که خورد ، سر بر بالش بگذارد !


    تا اینکه روزی رسید که با تعجب و مهربانی و لبخندی ملایم دست برشکم


   شوهرش کشیده و گفت :


  - خدا مرگم بده شاهمراد! این چه وضعشه ؟؟ تو شکمت مثل زنای حامله شده !!


   مرد ! نکنه حامله شده باشی ؟!!!


   شاهمراد هم زد زیر خنده و سیلی ملایم و خوشایندی به صورت زن کشید که:


   - خاک بر سر مثل تو قابله ای بکنند !!! آخه کدام مردی زاییده که من دومیش


    باشم ؟؟!!


   - باور کن شاهمراد جان راست میگم !  شکم تو مثل همین زنهایی ست که من


    هر روز بهشان سر میزنم و دوا درمانشان  میدم .


    روزها گذشت و زن گفت و گفت و گفت ....تا شاهمراد باور کرد که حامله


     شده است !!


     - زن ! تو را روح پدرت به هیچکس نگی هااااا  !


     - باشه من نمیگم ولی تو هم دیگه از خونه بیرون نیا تا این بچه بدنیا بیاد


     و بعد ببینیم چی میشه !!! و الا آبرومون میره !!


     و شاهمراد هم دیگه خانه نشین مطلق شد وتحرکش کمتر شده و شکمش


     بیشتر بالا آمد !


     زن هم رفت همه جا چو انداخت که شاهمراد حامله شده ! شاهمراد بخت


     برگشته هم دیگه تو حیاط هم نرفت تا مردم از پشت دیوار نبینندش . او فقط 


     در اتاق می نشست وبدین ترتیب  تحرکش باز هم کمتر شده و آبگوشت  و


     کوفته های شبانه هم شکم شاهمراد را بیشتر بالا می آوردند !

    

    *


      دم دمای صبح شاهمراد از خواب پرید و دید زنش بر سر خودش میکوبد که :

   

    -  دیدی خاک عالم به سرم شد ؟؟!!! بلند شو مرد ! بلند شود که تو یک

    

    دختر زاییدی !

    

    شاهمراد هم بلند شد ودر حالیکه منگ بود لحاف را کنار زد و  دید که  یک

    

    نوزاد خیس و خونین لای پاهایش افتاده .

    

    - چکار کنم زن ؟؟؟ چه خاکی بر سرم بریزم ؟؟؟

    

    - تو کاریت نباشه . تو برو حموم ! منم میرم بچه رو بدم یکی بزرگ کنه !

    

    - باشه ولی تو را جان شاهمراد به کسی نگی و کسی با خبر نشه هاااا  !!

    

     شاهمراد رفت حمام و زن هم بچه را برداشت برد و داد به  زن جوان گریان

    

     چند خانه آنورتر که بچه را زاییده و ماما هم به بهانه اینکه بچه باید کمی هوا

    

     بخورد و گرنه میمیرد ، او را همانطور خیس و خونی لای پارچه ای پیچیده

    

     و برداشته وبعد هم  لای پاهای شوهرش انداخته بود .

    

      سپس زن به خانه برگشته و شیشه داروی خواب آورمانده از دیشب  را به

     

    چاه انداخته و رفت دم قهوه خانه روستا جار زد که :

    

    ای وای مردم ! بیایید که خانه خراب شدم !! شاهمراد امروز یک بچه مرده

    

    زاییده ! اینم بچه  که میبرم چالش کنم !!

   

     بعد هم جفت آن یکی  نوزاد را از لای یک کهنه  به عنوان بچه ی مرده 

   

     نشان داده و  بر سر خود زنان ، سر به طرف قبرستان گذاشت تا چالش کند !

    

     ولی تا او برگردد به خانه و شاهمراد هم از حمام در بیاید ...مردم ریختند

    

     پشت در و دیوار خانه ی شاهمراد و پچ پچ ها و خنده ها به فریاد و استهزا

    

     تبدیل شده و سر به آسمان گذاشت :

    

     - هان شاهمراد !! ؟؟ دو قلو زاییدی ؟؟؟!!!

    

     - نه بابا سه قلو بوده ...هاهاهاااا ...

    

     - چندتاشون پسر بوده شاهمراد ؟؟؟ !!!!

    

     و شاهمراد بیچاره هم از حمام که بیرون آمد لباسهاشو پوشید و خودش را

    

     خشک نکرده پا گذاشت به بیرون وسرش را پایین انداخت و از میان مردمی

    

     که او را مسخره میکردند فرار کرد و  سر گذاشت به بیابان !


   *

    25 سال گذشت  و شاهمراد هم بعد از عمری  تنهایی و کارگری در شهر ، 

   

    دلش هوای آبادی کرد . با خودش فکر کرد که الان دیگر نسل عوض شده

   

    و مردم هم لابد فراموش کرده اند . پس بار و بنه را بست و سوار اتوبوس

   

    شد و رفت طرف  روستایشان . از اتوبوس که پیاده شد تا برسد به روستا

   

    باید یکی دوساعتی را در بین کشتزارها  پیاده طی میکرد . بعد از اینهمه

   

    سال کارگری اندامش  مناسبتر و قدرتش بهتر از دوران تبنلیش شده بود .

   

    در راه داشت آواز میخواند و بوی گلهای صحرایی و نسیم گندمزارها و

   

   هوای پاک را به اعماق وجودش راه می داد  که ناگهان صدای داد و فریادی

   

   شنید . جلو رفت و دو جوان کشاورز را دید که با هم دست به یقه شده اند و

   

   الان است که بیلهای در دستشان را بر سر و روی هم بکوبیند . فوری جلو

   

   دویده و آنها را از هم جدا کرده و دشنامهایشان را نیز ساکت کرد :

  

   - چی شده ؟ برای چی دارید دعوا میکنید ؟

  

   - این داره زمین منو بیل میزنه ؟؟!! 

  

   - زمین تو ؟؟ کی میگه این حرفو ؟؟ این زمین مال خودمه و هر کار دوست

   

    دارم باهاش میکنم .

  

    - تو غلط میکنی ! اینجا مال بابای منه !!

   

    شاهمراد میانجی میشود :

    

    - خوب بابا جان اینکه مشکلی ندارد . مگر شما سند ندارید برای این زمین ؟؟

  

    - سند ؟؟ چرا که نداریم . من کاغذ دارم که درست سال بعد از سالی که

   

    شاهمراد  بچه زاییده ، پدر من این زمین را از پدر وی خریده و....

   

    ناگهان دو جوان سکوت کردند!! آنها به یکباره متوجه مرد غریبه شدند که 

   

    در حالیکه بر سر و روی خود میزند ،برگشته  به طرف جاده فرار کرده و

   

    داد میزند :


    - فراموش کرده اند ؟؟ فراموش کرده اند ؟؟ آره جان خودت !!

    

    تازه مبدا تاریخ شده !!!

 



         1392/3/15

                                     

                                              ------------------------   


    این داستان ، برگرفته از فولکلور و ادبیات شفاهی  آذربایجان است که بنده از پدرم به یادگار دارم .

 

    اصل داستان را سالها پیش از پدرم  شنیده ام ولی پردازش و جزئیات آن حاصل ذهن خودم می باشد . 

  

    و اینکه این داستان آیا قبلا در جای دیگری نیز به نگارش در آمده و شکل آن چگونه باشد ، از آن

   

    بی خبرم . و همچنین امکان دارد که به دلیل شفاهی بودن آن ، نقل قولهای متفاوتی از آن وجود

   

    داشته باشد .  البته این داستان را قبلا در سایت میانالی به شکل خلاصه کامنت  نوشته بودم  .

 

 

 




 



www.shereno.com

Pichak go Up